تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد

تا شقایق هست زندگی باید کرد

باور داشتن,اولین پیروزی است...!

 

در حضور واژه های بی نفس


صدای تیک تیک ساعت را گوش کن


شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی.......

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت10 بعد از ظهرتوسط عظیم | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت11 بعد از ظهرتوسط عظیم | |

گفتم تو شیرین منی....         گفتی تو فرهادی مگر؟....

گفتم  خرابت میشوم....         گفتی تو  آ با دی مگر؟....

گفتم ندادی دل به من...         گفتی تو جان دادی مگر؟.. 

گفتم ز کویت می روم..         گفتی تو  آ زادی  مگر ؟..

گفتم فراموشم مکن.....         گفتی تو در یادی  مگر ؟..

گفتم خاموشم سالها.....         گفتی تو  فریادی  مگر ؟..

گفتم که بر بادم مده....          گفتی تو نبر بادی مگر ؟..

+نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت2 بعد از ظهرتوسط عظیم | |

 

عکس قشنگت روبروم


نگاه تو تو چشمام
قصه میگن چشمای تو
از عشقی بی سرانجام
از اون روزا تا این شبا....
انگار یه عمر گذشته
ببین که شیشه دلم
تو دسته تو شکسته ......
نگو نگو....تموم شده

گذشته ها گذشته...


این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
بمون بمون که اشک غم 
نشسته توی چشمام
نمی شنوی فریادمو 
که بی تو خیلی تنهام....
 می خوام تو شبهای خودم
خلوت کنم به یادت
تو شهر رویا گم بشم به یاد خاطراتت
تو نیستی و بدون تو فضای خونه سرده
بیا ای عشق خوب من 
دلم هواتو کرده

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت11 بعد از ظهرتوسط عظیم | |

دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق

دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند

 

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی

دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،

همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل می آيند و آرام نيز به دريا

می روند، همچو غنچه ای كه آرام آرام باز می شود و گل می شود ،



همچو اواخر زمستان كه شكوفه های بهاری باز می شوند

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و

تبديل به آبشاری می شود كه از دل كوه سرازير می شود

دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند

دوستت دارم همچو باران بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری

دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز

دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند

دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی



و مرا هدف و اميد زندگی خود قرار دادی

دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود

دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و

خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم

دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت

دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی

دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی

ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت می سرايم

مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر

 

نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب

يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است

نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد

دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی دوستت دارم

 

 چون زمانی كه دفتر عشق را می گشايی و ميخوانی با خواندن

 نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير می شود

****************************************

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت0 قبل از ظهرتوسط عظیم | |

 

azim tanha 

ساعت چهار صبحه
 بی خوابی زده به سرم
 مثل هر شب ,
رنگ آسمان مثل همیشه  نیست
 به نظر سرخ می آید
 تاریک و سرخ
 مثل وقتهایی که می خواهد برف ببارد
 هوای قدم زدن افتاده به سرم
 لباس می پوشم ,
 و از خانه میزنم بیرون ,
 صدای بستن در خانه , می پیچد توی سکوت مطلق کوچه :
-  تق
 احساس می کنم چند جفت چشم , شاید , از پشت پرده های سفید پنجره های نیمه باز , به من نگاه می کنند
 شاید ,
 شاید هم نه ,
 شاید همه خوابیده باشند
 پشت پنجره های نیمه باز با پرده های سفید لرزان در باد
 اینهمه سکوت , اینهمه تنهایی در امتداد کوچه های خلوت و کشدار
 به خانه های سر به آسمان کشیده نگاه می کنم
 چراغ ها خاموش است
 پشت هر پنجره ای شاید آدمی فارغ از تمام خستگی های روزانه اش , در خواب خویش می غلتد
 خواب خوب است
 خواب مثل سفر است , از اینجا به همه جا
 خواب شبیه شنا می ماند
 در اعماق رویاهای غلیظ ناگفته
 و بی خوابی درست شکل تنهایی است
 گاهی خوب , گاهی کسالت بار و کشنده
 شروع می کنم به قدم زدن
 یک , دو , سه , ...
 صدای بر هم خوردن کفش و آسفالت , من را به یاد خیلی از خاطراتم می اندازد
 شب , و سکوت مواجش , آدم را وادار می کند به همه چیز دقت کند
 همه چیز در شب , در اعماق شب , بسیط تر و قابل فهم تر می شود
 مثل صدای خش خش , از لانه کلاغ های روی درخت سپیدار
 وقتی که کلاغ ماده , نگران از سرمای هوا , با نوک سیاه و بلندش , تخم هایش را بیشتر در گرمای خود , فرو می کشد
 مثل کور سوی نوری از پس پنجره ای بسته , که پشت آن , دختری در انتظار رسیدن صبح
 غوطه ور در خاطرات گذشته
اش , آهسته اشک میریزد
 مثل صحبت های عاشقانه گربه ای که در میعادگاه , به انتظار معاشقه شبانه دیگری با معشوقه اش ,  نشسته است و به زبان خویش ترانه های محزون می خواند
 مثل خود آدم , که بیشتر با خودش , خودمانی می شود
 مقصد نامعلوم ,
 کوچه هایی را دوست دارم که یا خیلی پهن باشد یا خیلی باریک
 با لب دوزی هایی از درخت و آسفالتی از شبنم صبحگاهی
 قدم می زنم , آهسته و پیوسته
 موسیقی ملایم زندگی , تق , تق , ...
 اینطور وقت ها , بیشتر میفهمم که هیچکس از حال هیچکسی خبر ندارد
 نه من از حال آدم های غلتیده در خواب
 و نه آنها از حال من
 روشنایی , نرم نرمک زیر پوست شب نفوذ می کند
 قطره های ریز باران , مثل بوسه های تند و شرمگینانه , روی صورتم می نشیند
 صبح و طراوت و باران
 تلفیقی از هنر و عشق و تولد
 نفس عمیق می کشم
 هوای تازه , هوایی که یک شب را خوب و راحت خوابیده , ریه هایم را مهمان عطر خاک باران خورده می کند

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت9 بعد از ظهرتوسط عظیم | |

 

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com

 

خدا کنه همیشه هر جا هستی شاد زندگی کنی..

خدا کنه همیشه خنده رو لبهای نازت باشه..

خدا کنه همیشه بگی..بخندی..کباب تابه ای بخوری و با زندگیت زندگی کنی..

ولی گاهی وقتا مثلا آخر شب که می خوای بخوابی یادت بیفته یه دل تنهایی هست که

یه کم اون ورتر از تو می تپه..هنوزم واسه تو !... .

تو..تو نیستی وارد قلبم بشی بدون اینکه قفلشو بشکنی !..

تو..تو نیستی تمام زندگیمو مثل یه فیلم نمایش بدی !..

اولش که خودت اومدی می خواستم نذارم بری ولی..

ولی اینقدر با دلم بازی کردی که دلم منو راضی کرد !... .

می دونم حق ندارم دوستت داشته باشم.. می دونم نباید به تو فکر کنم..ولی من به تو فکر می کنم و...

و این هم تنها چیزیه که نمی تونی ازم بگیری... .

من هر شب با اسمت همصدا میشم و تو رویاهام با تو حرف می زنم تا سبک بشم..

تو عمق دلم به همصدای بی صدا دارم که دوستش دارم... .

حرف آخرم :

خاطرات قشنگ تو رو..تو دفتر عشقم می نویسم !

عکستم که گذاشته بودم توی قاب قلبم در آوردم و گذاشتم لای دفتر...

یه گل سرخ می ذارم جاش تا دیگه عکس کسی رو اونجا نذارم... .

با خودم یه عهدی بستم "دیگه هیچ وقت کسی رو توی دلم راه ندم"... .

تو قصه ی عشقبازی هر که از دیده رود از دل نمی رود..نه حالا..تا وقتی زنده هستم همینطوره !

می سپارمت به خدا ...

می سپارمت به باد ! به آب ! به هر چی چیزه خوبه ! و با بو کشیدن اتاقم بوی تو رو حس می کنم... .

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت10 بعد از ظهرتوسط عظیم | |